X
تبلیغات
مهتاب

مهتاب

مجنون

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد برلب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۱۱/۱۳۸۸ساعت ۲۰:۴۶ توسط محمد حسين قدرتي دسته : نظر(13)

سكوت

 

درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

وای بر این حکم و این قانون زشت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۱۱/۱۳۸۸ساعت ۲۰:۴۶ توسط محمد حسين قدرتي دسته : نظر(3)

خوشبختی


خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتی (خدا) ، ولی حیف که من زاده امروزم ، خدایا جهنمت فرداست پس چرا من امروز می سوزم

دلتنگم و با هیچکس میل سخن نیست،کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست،گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد،آزرده دلان را سرگلگشت چمن نیست

زندگی غمکده ای بیش نبود و نیست،سهم ما جز غم و تشویش نبود و نیست،به کدام خاطره اش خوش باشیم که کدام خاطره اش نیش نبود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۹/۱/۱۳۸۸ساعت ۱۴:۱۰ توسط محمد حسين قدرتي دسته : نظر(2)

آسمان

دیشب دفتر آسمان را با اشکهایم امضا کردم ستاره ها شاهد امضای عهدنامه ی من ودل بودند ماه دید که تو را چه سخاوتمندانه به دنیای حسرتم بخشیدم به دنیای خواسته هایت به تمامی تمناهایت دیشب تمامی نگاهت را همه ی تو را حتی تمامی احساسم به تو همه و همه را به دنیای صادقانه ی عاشقی ها بخشیدم تمامی خاکستر خاطراتت را درون صندوقی از صدف گذاشتم به موج آبی اقیانوس سپردم شاید شاه ماهیه نسیان ببلعدش شاید هم کنار تایتانیک عشق مدفون شود نمیدانم شاید هزار سال دیگر باز هم ساحل مامنش شود و ملعبه ی دست کودک فرداها یا اینکه دُرّی گران پشت ویترین دلی دیگر باور کن دیگر نمیدانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۷/۴/۱۳۸۷ساعت ۱۱:۳۴ توسط محمد حسين قدرتي دسته : نظر(2)

دلتنگي

دقايقي تو زندگي هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که مي خواي اونو از رويات بکشي بيرون وتوي دنياي واقعي بغلش کني رويايي رو ببيني که مي خواي،جايي برو که دوست داري،چيزي باش که مي خواي باشي،چون فقط يک جون داري ويک شانس براي اينکه هرچي دوست داري انجام بدي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۷/۴/۱۳۸۷ساعت ۱۱:۰۸ توسط محمد حسين قدرتي دسته : نظر(0)

ياداشت اول

سلام باز دوباره وبلاگ جديدي شروع كردم . راستي عيدتون مبارك...روز مادر مي گم راستي روز اول زياد سرتون درد نيارم.اگه وقت داشتين واسه افتتتاح وبلاگ تبريك بگين. مرد ان نيست كه درسينه ي خاك دفن شود مرد ان است كه از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شود
+ نوشته شده در ۵/۴/۱۳۸۷ساعت ۱۳:۲۳ توسط محمد حسين قدرتي دسته : نظر(2)